|
همه ی ما در درو نمان ژنهای نهفته ی داریم که روزی ممکن است بالفعل درایند درون ما منبع اسرار امیزی راست که هنوز تمام ان فاش نشده هر روز یک یافته یا کشف جدید وارد عرصه ی علم میشود و بسیاری از ما را به شگفتی وا می دارد .( جهانی پر از شگفتی و هر روز روزی نو) ۰هر روز مان روزی متفاوت .تغییرات در درونمان با تندی در حال شکل گیری است روزی جنین / کودک/ نوجوان. جوان . دانشجو /عاشق لقب گرفتیم و هر روز در روند تکامل همچنان در حال عوض شدنیم .هیچگاه فکر کرده ی که ایکاش این نبودم اصلا فکر کردهاید یک رویداد ساده ممکن است انچه تا بحال کسب کردید تغییر دهد مثلا شما از عاشق تبدیل به قاتل شوید .یا درگیر اتفاقاتی نادر اما شدنی مثلا بجای اینکه یک روز صبح با سردرد بیدار شوید دچار شیزوفرنی شوید همه ی ما در درونمانمان ژنها ی خفته ی داریم که ممکن است یک روز فعال باشند نتیجه انکه همه ی ما هر روز میتوانیم روزی متفاوت بسازیم و خود را در گیر موقعیتی فراتر از انچه در حال شدن است کنیم.( قدرتها تا انجا که مقدور است خود در دست بگیریم.)
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:18  توسط سمیه سراج
|
من بهارم بهار پروینی
دختری با دو چشم خیس بارانی قلبی کبود شکوه پشیمانی من بهارم بهار پروینی دختر دهات پایینی دختر مش یدالله تو این را خوب میدانی
آن شیطنت با این همه ......
من پشت آن دیوار سرد ترک زده قدم زدم زیر چهارطاق باز اسمان فلک شدم
من بهارم بهار پروینی با قلبی فسرده شکوه پشیمانی تو این را خوب می دانی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:41  توسط سمیه سراج
|
انسانهای بزرگ باید با رفتارشان عظمت را به کوچکترها یاد بدهند
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:9  توسط سمیه سراج
|
من تیرانداز نیستم ،
من آرش هم نیستم ، من فقط یکبار بی بهانه نگاهی بسویت انداختم خوب شد به هدف نشست ! بگذریم از این که تو قلبم را به رگبار بستی حال من زیر آن جان دارم درود بر تو
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط سمیه سراج
|
مرگ و زندگی در قدرت کلام است.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:29  توسط سمیه سراج
|
صلابت چشمانت رحمتی همیشگی بدست باران داد
نفس اهورایت به نسیم جان داد کلامت ستونی برای ادبیات گشت و پیغامت از محمدی دلبری کرد ای آنکه رحمتت جاوید نفست سبز کلامت عمیق پیامت خداییست تو را در بیت بیت نمازم میخوانم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:6  توسط سمیه سراج
|
صلابت چشمانت رحمتی همیشگی بدست باران داد
نفس اهورایت به نسیم جان داد کلامت ستونی برای ادبیات گشت و پیغامت از محمدی دلبری کرد ای آنکه رحمتت جاوید نفست سبز کلامت عمیق پیامت خداییست تو را در بیت بیت نمازم میخوانم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:6  توسط سمیه سراج
|
تو با آخرین نگاههایت دل سنگ رو تراشیدی
صدای باد را در آوردی ودر ظلمات شب تو چنان بی رحمانه دروازه امید را بستی که حتی غم دلگیر شد تو اشک صبح مه آلود کوهستان را در اوردی
پرواز نابهنگامت جز گرد و غباری از آه چیزی بجا نگذاشت از آن زمان غروب منزوی شد سکوت جان گرفت شب فقط سرخوش مهتاب بود و من بار دیگر نا امیدانه آخرین برگه نگاهت را ورق می زنم تو بی رحم و بی وفا بودی تا آن دمی که من به فکر آشیان بودم تو به پرواز نظر داشتی
و لبخند روح نوازت حتی آ سمان را محسور کرد رنگ روحت به آخرین گلبرگ های حیاط جان
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:22  توسط سمیه سراج
|
نه جلو تر نیا
گفتم جلو تر نیا مرا در گیر نکن من نمخواهم و تو بی رحمانه با نگاه مهربانت مرا تهدید کردی وای این شلیک قلبم را شکست از دلم عشق سرازیر شد روی پیراهنم عکس یک تیر بودلبهایم جویبار خنده شد من دو نیم شدم جسمم وروحم که به تو میپوندید واین عاشقانه ترین جنایت قرن شد
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:0  توسط سمیه سراج
|
|
|